اجتماعی

ماجرای نذری و مردی بیزار از دزدی

شنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۹ – ۱۱:۰۴ ماجرای نذری و مردی بیزار از دزدی

روی گونی، کنار سطل زباله منتظر ظروف آلومینیومی یکبار مصرف وعده ناهار بیمارستان نشسته است. من هم بلاتکلیفم که بسته نذری را کجا باید ببرم؟ با خودم می گویم هر جا قرار شد، ببرم می برم اما سهم این مرد محفوظ است. غافل از اینکه روزی من پیش اوست؛ حرف هایش.

ماجرای نذری و مردی بیزار از دزدی

گروه جامعه خبرگزاری فارس- نعیمه جاویدی: دو بسته نذری امانتی قرار بود بین بیماران و پرستاران بخش کرونای یکی از بیمارستان های تهران توزیع شود. با وجود هماهنگی های اولیه، ماجرا طوری پیش نرفت که این کار انجام شود، بیمارستان موافقت نکرد. بسته ها در مرکزی دیگر توزیع شد اما قبل از آن ماجرای جالب هم صحبتی با یک زباله گرد معتاد پیش آمد که اولین بسته های نذری رزق محرم او بود و حرف هایش رزق محرم ما. مردی که بسته را بوسید و گذاشت روی چشم و گفت: «آقا سهم من را کنار گذاشته بود، پس…»

نذری ضدعفونی شده ایرانی

یکی از افرادی که از قبل او را می شناسم دوست ندارد، کرونا بهانه شود و از خدمت هر ساله جا بماند. شرایط خاصی دارد و بسته نذری امسال را می دهد به من تا به جایش کار را انجام دهم، می گوید: «رعایت نکات بهداشتی با توجه به این شرایط خیلی مهم است. همین زحمت انجام یک کار ساده را بیشتر می کند اما خیالتان راحت. گل ها را شب تا صبح در محلول ضدعفونی کننده مانده و تمیز شستشو داده شده است. همه موادغذایی هم به صورت بسته بندی خریداری و ضدعفونی شده است. تمام تلاشم این بود که از اقلام تولید کشور خودمان استفاده کنم. یک نذری ضدعفونی شده کاملاً ایرانی. امیدوارم برسد به دست هرکسی که رزق معنوی اش در این نذریِ ناقابل است.»

کم حرف های مهربان شهر

چند روز پیش شنیده ام نیروهای جهادی در یکی از بیمارستان های تهران در ایام محرم به بیماران و کادر درمان کمک می کنند. هماهنگی از طریق یک دوست و تلفنی انجام می شود. عازم بیمارستان می شوم اما ظاهراً نیاز به هماهنگی های مکتوب و بیشتری بوده است. از توزیع بسته ها و تهیه گزارش، محترمانه جلوگیری می شود. مانده ام این امانتی ها روزی چه کسی است؟ خسته بیرون بیمارستان نشسته ام تا پیامکی برسد و تکلیف من و این بسته ها مشخص شود. مرد جوانی با چشمانی پف کرده و کشیده نزدیک می شود. گونی روی دوشش را زمین می گذارد و از خستگی پهن می شود روی آن. جلو می روم: «چند وقته این کار را انجام می دهی، آقای…؟» سریع می گوید: «کوچک شما مظفری.» بعد می پرسد: «خبرنگاری، نه؟!» می گویم: «با این بسته های توی دستم بیشتر شبیه خانم خانه داری هستم که از خرید برگشته تا خبرنگار.» می خندد و می گوید: «آخه ما فقط برای شماها جالبیم.» می گوید: «ما زباله گردها همه جور آدم می بینیم در روز. کمتر کسی با ما حرف می زند. بیشتر مردم هوای ما را دارند اما کم پیش می آید کسی با ما همکلام شود. گاهی وقت ها می بینم بعضی ها برای خودشان از دکه آب، بستنی و خوراکی می خرند، یکی هم برای ما. مهربانی این آدم های کم حرف حالمان را خوب می کند.»

یک روز بالاخره نه! به این «وامانده»

دوست ندارم از او درباره خماری، نشئه گی و اعتیادش بپرسم. زیر ناخن هایش پر از سیاهی است. می گویم می گذاری از تو عکس بگیرم و صد البته که نمی خواهم عکس بگیرم و معذبش کنم. می خواهم سر حرف از جایی باز شود که خودش دوست دارد: «نه! من خانواده ندارم اما خانواده ام که من را دارند. دوست و آشنایی می بیند، خوب نیست. سرکوفت می زنند مردم. شاید هم یک روزی از این «وامانده» خلاص شدم. آن وقت این عکس، تلخی ها را زنده می کند برای خودم. خواستی عکس بگیری از پشت سر بگیر که پیدا نباشد چهره ام.»

کرونا و چشم روشنی با هیئت

چشم دوخته به مردی که با دو، سه کیسه سیاه زباله از بیمارستان بیرون بیاید و مظفری ظرف ها و فویل های آلومینیومی اش را گلچین کند و بردارد. خیره شده به ساعت مچی من و می گوید: «دیر کرد، امروز دیر کرد…» منظورش همان خدمه کیسه به دست است. می گوید: «البته یکبار هم یک ساعت بیشتر منتظر شدم. دیر و زود دارد دیگر.» می پرسم: «این ظرف های آلومینیومی را لابد خوب می خرند که به معطل شدن می ارزد.» خنده تلخی می زند و می گوید: «برای دلال بیشتر. ما مزدمان کم است.» می پرسم: «چند عدد ظرف باید جمع کنی؟» می گوید: «حدوداً هر 60تا این ظرف ها یک کیلو می شود و کیلویی 8 هزار و 500 می خرند.» از آخرین باری که هیئت رفته می پرسم و می گوید: «با خانواده می رفتیم.» «دلت نمی خواهد دوباره بروی؟» می پرسم و پاسخ می دهد: «با کدام خانواده؟ با کدام سر و وضع؟ باید پول داشته باشم یک دست لباس بخرم و دوش بگیرم؟ من دلم لک زده برای هیئت. امسال که کرونا شده و هیئت ها توی کوچه و خیابان برپا شکر خدا چشمم به سیاهی هیئت زیاد می خورد. صدای نوحه و روضه هم می پیچد توی گوشم اما خدا کمک کند، حالم خوب شود تا دوباره به هیئت بروم، پاک پاک.»

گرفتارم اما دزد نیستم

دستم توی کیسه می رود. یکی، دو بسته نذری بیرون می کشم و می گویم: «این مال هیئت امام حسین(ع) است. سهمت شماست.» خسته است و از نا رفته. چشمانش برق می زند سر و رویش را تکان می دهد و بلند می شود. اصرار می کنم نیاز نیست و می تواند بنشیند. بُراق می شود و می گوید: «حتماً لازم بوده که بلند شدم برای این آقا باید بلند شد. من خیلی کوچکش هستم.» می پرسم: «فکر می کنی این آقایی که به حرمتش بلند شدی از این مظفری کدام خصلت را دوست دارد؟» دست به چانه می برد و می گوید: «من کار می کنم. دستم به کار می رود به دزدی نه. بین دست من و جیب مردم خیلی فاصله است. بارها دستم تا آرنج توی این سطل ها رفته و زخمی برگشته اما خدا را شکر دستم توی آتش و کج نرفته است. من چیزی را بر می دارم که مردم خودشان آن را توی این سطل انداخته اند، چشمشان دنبالش نیست و دل از آن کنده اند. گرفتارم اما شکرخدا دزد نیستم.» چشمانش نم بر می دارد. سرش را به بسته نذری گرم و شروع به خوردن خوراکی های بسته می کند. این یعنی حرف زدن سخت است. پیامکی برایم می رسد که تکلیف بسته نذری را مشخص می کند باید بروم خداحافظی می کنم. جمله ای مدام در ذهنم می چرخد: «این پاکدستی و عشق این آقا یک روز دستت را سر بزنگاه می گیرد، مَرد!» حالاخوشحالم که بیمارستان موافقت نکرد؛ سهم مظفری باید به دستش می رسید.

انتهای پیام/

اخبار مرتبط

پر بازدید ها

پر بحث ترین ها

بیشترین اشتراک

بازار globe

اخبار کسب و کار globe لاستیک بارز ایران فان بیمه البرز هتل تارا

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن